تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

اگه چشمات نبودن ، دنیا این رنگی نبود 

رو لب پرنده ها ، دیگه آهنگی نبود 

اگه چشمات نبودن ، آسمون آبی نبود
ُگلای یاس ِ سفید ، توی ِ هیچ خوابی نبود

اگه چشمات نبودن ، شب ِ مهتابی نبود
پشت ِِ اَبرای ِ دلم دیگه آفتابی نبود

اگه چشمات نبودن ، کی واسم گریه می کرد
دل ِ من وقتی شکست ، به کجا تکیه می کرد

اگه چشمات نبودن ، کی با من سفر می کرد
واسه جشن ِ ماهیا کی ماهُ خبر می کرد

اگه چشمات نبودن ، کی ُگلا رو آب می داد
واسه گنجشک دلم کی یه جای خواب می داد

حالا چشمات با َمَنن که هنوز نفس دارم
جُرأت پر کشیدن از توی قفس دارم

دیگه چشماتُ نگیر ، که من آزرده بشم
مثل گل تو فصل یخ ، زردُ پژمرده بشم

تا که چشماتُ دارم شعرای تازه میگم
همش از پنجره ای ، که به روم بازه می گم

 http://mypix.ir/wp-content/uploads/2011/03/Www.MyPix_.Ir456.jpg

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست میدارم 

تو را به جای همه روزگارانی که نزیسته ام دوست میدارم

برای خاطر عطر نان گرم  و برفی که آب میشود

و برای نخستین گل ها . . .

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم 

تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم  ، دوست میدارم 

بی تو جز گستره ی بی کرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز . . .

از جدار آیینه خویش گذشتن نتوانستم 

می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند

تو را دوست می دارم . . .

برای خاطر فرزانه گی ات که از آن من نیست

به رغم همه ی آن چیزها  که جز  وهمی نیست دوست دارم

به خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم

می اندیشی که تردیدی ... اما تو تنها دلیلی 

تو خورشید رخشانی که بر من میتابی 

هنگامی که بر خویش  مغرورم      

سپیده که سر بزند . . .

در این بیشه زار خزان زده  شاید  گلی بروید 

شبیه آنچه در بهار بوئیدیم

پس به نام زندگی . . .

هرگز نگو هرگز 

 

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

 

«گفتا که میبوسم تو را»

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتـــــــم کـــــــه صــــد ســــــــال دگــــــــر امــــــــروز و فـــــــــردا مــی کنــــــم

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

قد همه ی دنیایی که خداوند خلقشون کرده

عاشقتم دوستت دارم

http://www.myup.ir/images/23689252730537062123.jpg

 

در کنار بودنت من حس رویا میکنم

با نگاه عاشقت هر لحظه غوغا میکنم

در سکوت پنجره ,  در بی کران آرزو

با نسیم عشق تو هر لحظه غوغا میکنم

در وجود نازنینت غرق بوسه تا خدا

من تورا هر لحظه با لبهای خود جامیکنم

 در کنار هستی و زیبایی و شعر و مکان

من تورا زیبا ترین شعر جهان جا میکنم

 

رفته است ومهرش ازدلم نمی رود 

ای ستاره هاچه شدکه اومرانخواست؟!!

ای ستاره هاستاره هاستاره ها

پس دیارعاشقان جاودان کجاست؟!!

بروبروبه سوی اومراچه غم؟!!

توآفتابی اوزمین من آسمان

براوبتاب زانکه من نشسته ام

به نازروی شانه ستارگان

براوبتاب زانکه گریه می کند

دراین میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشداین گذشت ها

دل تومال من تن تومال او.

 

این قرار داد

تا ابد میان ما

برقرار باد

چشمهای من به جای دست های تو!

من به دست تو

                     آب می دهم

تو به چشم من

                آبرو بده!

 من به چشم های بی قرار تو

قول می دهم
ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم!

قیصر

 

:: نامی از هزار نام ::.

ای شما!ای تمام عاشقان هر کجا!

از شما سوال می کنم:

نام یک نفر غریبه را در شمار نام هایتان اضافه می کنید ؟

یک نفر که تا کنون

 رد پای خویش را، لحن مبهم صدای خویش را،

 شاعر سروده های خویش را نمی شناخت

گرچه بارها وبارها

 نام این هزار نام را

 از زبان این وان شنیده بود

 یک نفر که تا همین دو روز پیش

 منکر نیاز گنگ سنگ بود

 گریه ئ گیاه را نمی سرود

 اه را نمی سرود

 شعر شانه های بی پناه را نمی سرود

حرمت نگاه بی نگاه را نمی سرود

 وسکوت یک سلام در میان راه را نمی سرود

 نیمه های شب نبض ماه را نمی گرفت

 روز های چار شنبه ساعت چهار بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت

 ای شما!ای تمام نام های هر کجا !

زیر سایبان دستهای خویش

 جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟

این دل نجیب را، این لجوج دیر باور عجیب را

 در میان خویش راه می دهید؟

قیصرامین پور

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

من به تو خندیدم . ...

چون که میدانستم.....

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی ....

باغبان از پی تو تند دوید.....

و نمیدانستی باغبان پدر پیر من است . .....

من به تو خندیدم.....

 تا که با خنده ی خود .....

 پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم .....

 بغض چشمان تو لیک .....

 لرزه انداخت به دستان من و ....

 سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ....

دل من گفت برو ....

چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را ...

و من رفتم .....

وهنوز .....

سالهاست که در گوش من آرام آرام .....

حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان .....

میدهد آزارم .....

و من اندیشه کنان غرق این پندارم .....

که چه میشد اگر باغچه ی خانه ما سیب نداشت ؟؟؟؟؟

آخ که چقدر خوبه
قدم زدن با تو
چه خوب و آفتابیه
هوای من با تو
تو کافه های شلوغ
گوش دادن به صدات
چه لذتی داره
تو خلوت کوچه
گرفتن دستات
چه لذتی داره

بازم اجازه بده
بهت سلام کنم
نگو باهام قهری
با اینکه میدونم
تو بی اجازه ترین عاشق این شهری

بازم اجازه بده
بهت سلام کنم
نگو باهام قهری
با اینکه میدونم
تو بی اجازه ترین عاشق این شهری

تو غربت خونه
جز من دیوونه
کی غصه تو رو خورد
شبای تنهایی
بدون لالایی
چجوری خوابت برد

آخ که چه دلگیره
هوای من بی تو
چقدر نفس گیره
قدم زدن بی تو
تو خلوت کوچه
گرفتن دستات
همش دروغه... دروغ
چقدر ادامه بدم
به گم شدن تو این خیابونای شلوغ

جز من دیوونه
کی وقتی حس میکنه
که داره میمیره
حتی واسه مردن
از توی دیوونه اجازه میگیره

جز من دیوونه
کی وقتی حس میکنه
که داره میمیره
حتی واسه مردن
از توی دیوونه اجازه میگیره

چراغای رنگی
آدمای سنگی
سرفه و دلتنگی
تو کافه خالی
یه استکان چایی
کنار تنهایی

عاشقی

باز هم آفتاب غروب کرد و شب اومد
به جون خسته‌ام باز هم تب اومد
باز هم از لاله خونین قلبم
خدایا بانگ یارب یارب اومد
شب اومد باز شب اومد باز شب اومد
به جون خسته‌ام باز هم تب اومد
هوا تاره چراغ هم سوت و کوره
تنم داره می‌سوزه مثل کوره
خدایا یار من کی برمیگرده
آخه این از خداوندی به دوره


هوا تاره چراغ هم سوت و کوره
تنم داره می‌سوزه مثل کوره
خدایا یار من کی برمیگرده
آخه این از خداوندی به دوره

چه کجدار و مریضی دارم امشب
چه درد ناله‌خیزی دارم امشب
خدایا این حبیــبه یا طبیــبه
چه مهمون عزیزی دارم امشب
خدایا این حبیــبه یا طبیــبه
چه مهمون عزیزی دارم امشب
باز هم آفتاب غروب کرد و شب اومد
به جون خسته‌ام باز هم تب اومد
بازم از لاله خونین قلبم
خدایا بانگ یارب یارب اومد
شب اومد باز شب اومد باز شب اومد
به جون خسته‌ام باز هم تب اومد

اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه
نفس منو بگیر
برای یکی شدن اگه مرگ من بسه
نفس منو بگیر
ای تو هم سقف عزیز ای تو هم گریهء من
گریه هم فاصله بود
گریهء آخر ما آخر بازی عشق
ختم این قائله بود

حدس گر گرفتنت در تنور هر نفس
غم نه ، اما کم که نیست
هم شب تازهء تو ترکش پرتیر عشق
سنگ سنگر هم که نیست
خوب دیروز و هنوز طرحی از من بر صلیب
روی تن پوشت بدوز
وقت عریانئ عشق با همین طرح حقیر
در حریق تن بسوز

پلک تو فاصلهء دست و کاغذ و غزل
من و عاشقانه بود
رستن از پیلهء خواب ای کلید قفل شعر
خواب شاعرانه بود

از ته چاه سکوت تا بلندای صدا
یار ما بودی عزیز
در تمام طول راه با منه عاشق ترین
هم صدا بودی عزیز

حدس رو گردون شدن از من و از راه ما
باور بی یاوری
روز انکار نفس روز میلاد تو بود
مرگ این خوش باوری
خوب دیروز و هنوز طرحی از من بر صلیب
روی تن پوشت بدوز
وقت عریانی عشق با همین طرح حقیر
در حریق تن بسوز

تو بگو غیبت دست غیبت هر چه نفس
بین ما فاصله نیست
غیبت آخر تو کوچ مرغان صدا
ختم این قائله نیست
اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه
نفس منو بگیر
برای یکی شدن اگه مرگ من بسه
نفس منو بگیر
نفس منو بگیر

خـلوت گزیده را به تماشا چه حاجـت اسـت
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا بـه حاجـتی کـه تو را هـسـت با خدا
کاخر دمی بـپرس که ما را چه حاجـت اسـت
ای پادشاه حـسـن خدا را بـسوخـتیم
آخر سؤ‌ال کـن کـه گدا را چه حاجـت اسـت
ارباب حاجـتیم و زبان سؤ‌ال نیسـت
در حـضرت کریم تمـنا چـه حاجـت اسـت
محـتاج قصـه نیسـت گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت اسـت
جام جـهان نماسـت ضـمیر مـنیر دوسـت
اظـهار احـتیاج خود آن جا چه حاجت اسـت
آن شد کـه بار مـنـت مـلاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجـت اسـت
ای مدعی برو کـه مرا با تو کار نیسـت
احـباب حاضرند بـه اعدا چه حاجـت اسـت
ای عاشـق گدا چو لـب روح بـخـش یار
می‌داندت وظیفـه تـقاضا چـه حاجت اسـت
حافـظ تو ختـم کـن که هـنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و مـحاکا چـه حاجـت اسـت